تبلیغات جمعه 25 آذر 1390
نویسنده: پزشك خیابان گرد |
شرک (Shrek)، از تنهایی خسته شده بود، از زندگی در یک کلبه چوبی درب و داغان، از تاریکی جنگل، از نداشتن دوست، از بد اخلاقی، از حمام گل، از سبز بودن و حتی از غول بودنش!
شرک سواد خواندن و نوشتن داشت اما به یاد نمی آورد کجا، کی و چه کسی به او یاد داده؟! با این وجود، دریغ از یک کتاب، دفتر، یک ورق یادداشت یا حتی یک برگ روزنامه پاره وسط جنگل. اما از آنجایی که تب کنکور و درس خارج از جنگل بیداد می کرد و مؤسسات آموزشی، سخت درگیر رقابت بودند تا حوزه های تحت پوششان را گسترش دهند بالاخره پای قلم چی، سنجش، گزینه دو و... هم به اعماق جنگل تاریک باز شد!
یک روز صبح، شرک قصه ما با دیدن یکی از این برگه های تبلیغاتی که توی حمام گل جلوی خانه اش افتاده بود هوایی شد تا وارد دانشگاه شود و پله های ترقی را با آسانسور بالا برود! شرک با هر بیچارگی که بود کتاب های دبیرستان را تهیه کرد و درس خواند و درس خواند و درس خواند...
شرک بالاخره سال هشتاد و پنج با همه غولی و سبز بودنش در کنکور شرکت کرد و پزشکی اصفهان قبول شد!
حالا پنج سال از آن موقع ها می گذرد و بچه غول سبز، دیگر تنها نیست و کلی دوست پیدا کرده. یاد گرفته به جای حمام گل دوش بگیرد. به جای آن لباس سفید کثیف و جلیقه پوستی قهوه ای، لباس آدم ها را بپوشد و کوله پشتی روی دوشش بیاندازد... یک خط همراه اول و گوشی هم برایش خریده اند. « همشهری جوان » می خواند و وبلاگ می نویسد. توی قفسه کوچک کتاب هایش در کنار « ماجراهای دن کامیلو »، « اصول جراحی شوارتز » و « کلیات طب داخلی سیسیل » دارد. روپوش سفید می پوشد و گوشی می گذارد روی قلب بیمارانش. گاهی هم اگر بشود لباس سبز جراحی تن می کند و کنار دست استادش می ایستد. روی عوارض عصبی دیابت برای پایان نامه اش کار می کند و مقالات انگلیسی می خواند. هراز گاهی هم NFS بازی می کند و عاشق لامبورگینی سبز است. حالا شرک دیگر آن غول سبز تنهای بداخلاق نیست و اما... و اما همه این ها به کنار رفیق، این روزها...
این روزها، غول قصه ما تنهایی اش خیلی کم تر از قبل شده. خیلی... حالا شرک سبز کسی را توی قلبش دارد که هر وقت دلش برایش تنگ می شود دست می گذارد روی قفسه سینه اش تا زیر انگشتان بزرگ و سبزش او را حس کند، حالا شرک روزگارش را به غیر از خدا و دوستان و خانواده اش با کس دیگری هم قسمت می کند. قسمت می کند و از این تقسیم شاد است. این روزها شرک می تواند رو به روی « پرنسس سرزمین دور دور دور » بنشیند تا دو نفری شیک های شکلاتی شان را بخورند و بخندند...
قبل ترها گفته بودم که بوی شکلات می آید...!
بله... روزی روزگاری شرک...

