تبلیغات جمعه 16 دی 1390
نویسنده: پزشك خیابان گرد |
دو تا کبوتر که پرهایشان را پوش کرده اند سمت راستم نشسته اند و یکی هم سمت چپم. باد آرام می خورد توی صورتم. باران تازه تمام شده و غبارهای آلودگی را کمی سر جایشان نشانده. پاهایم را توی هوا آویزان کرده ام و تکان تکان می دهم. ماشین ها، دوچرخه ها، آدم های چتر به دست، بچه های بازیگوش، گربه ها و گنجشک های در حال پرواز از زیر پایم رد می شوند و حواسشان به منی که نگاهشان می کنم نیست. از این بالا، نگاه کردن به یک چهار راه خیسِ بعد باران لذت زیادی دارد... از این بالا... از بالای این تابلوی سبز رنگ راهنمایی - رانندگی که رویش نشسته ام!
خانه ای ندارم، بالای همین تابلوی سبز رنگ که مشرف به مرکز یک چهار راه کوچک ست زندگی می کنم. یک بارانی بلند، یک پیراهن، یک شلوار و یک جفت کفش که همگی شان یک رنگ اند تمام دارایی من است. به علاوه سه کبوتر، یک دفترچه یادداشت که از توی جوی آب پیدا کرده ام و یک شیشه ادکلن که درونش آب ریخته ام! بوی آب را با بوی هیچ عطر دیگری عوض نمی کنم، به هر حال هر کس سلیقه ای دارد!
صبح ها هنگام طلوع و عصرها موقع غروب، روی میله سفید رنگی که متصل به تابلوست می ایستم و قرص زرد خورشید را تماشا می کنم و انگار همان لحظه نجوایی آرام و رازآلود در فضا پخش می شود... نجوایی که همه جا هست و نمی دانم از کجا می آید؟ شاید از سمت آسمان... و حالا بزرگ ترین نگرانی این روزهایم شده آپارتمان نیمه سازی که انگار قرار است میان چشمان من و غروب های نارنجی حایل شود و نمی دانم که این غول خاکستری تا کجا می خواهد بالا برود؟
اکثر اوقات همین بالا نشسته ام و مردم را نگاه می کنم. گاهی هم پایین می روم و میانشان قدم می زنم. روی شانه مردی که با عصبانیت پشت موبایلش فریاد می زند دست می گذارم تا آرام تر شود، زیر گوش راننده ای که تصادف کرده نجوا می کنم شاید که آتش خشمش فروکش کند، ترک دوچرخه پیرمردی با صفا می نشینم و آواز می خوانم تا خستگی پا زدن از تنش بیرون رود، کنار راننده ای که ماشینش را تند می راند می نشینم و آرام چیزهایی می گویم تا پایش را کم تر روی پدال فشار دهد آخر مدرسه نزدیک چهار راه تازه تعطیل شده، بخشی از دیوار یک ساختمان را بی آنکه نقاش اش بفهمد رنگ می کنم تا کارش زودتر تمام شود، گوشه خرید پیرزنی را می گیرم تا کمی بارش سبک تر شود و... و همه این ها مرا سر شوق می آورد بی آنکه کسی ببیند...
این بالا... بالای این تابلوی سبز، میان این مردم پر جنب و جوش، زیر باران و برف، کنار این ساختمان های کوتاه و بلند، زندگی ام را بی هیچ شکایتی می گذرانم، اما تنها حسرتم آخرهای شب است که دفتر چه ام را زیر نور نارنجی چراغ چشمک زن چهار راه باز می کنم و به خط های موازی اش خیره می شوم. احساس می کنم چیزی باید بنویسم اما رفیق، هیچگاه خودکار یا مدادی برای نوشتن نداشته ام... خودکار عابران را نمی توانم بی اجازه بردارم، آن هایی را هم که میان زباله ها، داخل جوی آب و کف پیاده رو پیدا می کنم یا جوهر ندارند یا خرابند...
پس رفیق، اگر روزی از چهار راه کوچکی گذشتی که موبایل به دست هایش فریاد نمی زدند، راننده هایش به جان هم نیفتاده بودند، پیرمردهای دوچرخه سوارش انگار آواز می خواندند، پیرزن هایش از بردن خریدهای سنگین نفس نفس نمی زدند، ماشین هایش با سرعت عبور نمی کردند و... و یک تابلوی سبز با سه کبوتر بالایش نصب شده بود، یک خودکار پای همان تابلو جا بگذار و برو... آخر می خواهم چیزی بنویسم...
مشکرم رفیق...

پ.ن: وقتی ظرف مدت کوتاهی که بخش عفونی بوده ام، سه تا خودکار گم کنم نتیجه اش می شود همین تراوشات عجیب بالا!