تبلیغات پنجشنبه 25 فروردین 1390
نویسنده: پزشك خیابان گرد |
یک زیر زمین تاریک و
مخوف، تعدادی تخت، چند نفر که روی تخت ها خوابیده اند و لوله هایی که به دست
هایشان متصل شده تا مایعی را به بدنشان منتقل کند. این آدم ها به خواب رفته اند،
یک خواب عمیق و طولانی؛ خوابی شبیه به مرگ. اما آن ها در عوض در دنیایی دیگر بیدار
شده اند. دنیای توهم و خیال، جایی که ذهنشان هر آنچه را که می خواهند خلق می کند و
هر چه را که نمی خواهند از بین می برد. اما خلق یا نابودی در این دنیای توهمی بویی
از واقعیت نبرده. هر چه هست، مجاز است و دروغ... دروغ بزرگ ذهن... اینجا آدم ها
خودشان را گول می زنند.
صحنه بالا بخشی از
فیلم « تلقین » بود که به طرز عجیبی توی ذهن من هک شده. شاید برای اینکه از دیدنش
بسیار وحشت کردم. وحشت از همان آدم های نیمه زنده ای که بی حرکت روی تخت ها
خوابیده بودند... و بالاتر از آن، وحشت از دیدن همان ها توی واقعیت. باور کنید من آن
ها را دیده ام!... درست چند صندلی آن طرف تر!
بعضی صبح ها با
سرویس خوابگاه به بیمارستان می روم. مسیر طولانی ست و جان می دهد برای گپ و گفت،
بحث های چند نفره، خواندن یک کتاب کوچک و برای عده ای ذکر و دعا. اما... اما گاهی
تعدادی از بچه ها بلافاصله با شروع حرکت اتوبوس دست توی جیب کوله پشتی یا لباسشان
می کنند و Hands Free هایشان را بیرون می آورند
و توی گوششان می گذارند. از اینجا به بعد می توانم همان آدم های وحشتناک نیمه زنده
ای را که گفتم از نزدیک ببینم، خیلی نزدیک؛ درست چند صندلی آن طرف تر...!
چند دقیقه که گذشت و
دوز موسیقی توی مغزشان بالا رفت چشم هایشان آرام آرام بسته می شود، بعد سرشان را
می چسبانند به پنجره اتوبوس یا می گذارند روی شانه بغل دستیشان و بعد از آن دست هایشان
را توی سینه شان جمع می کنند... حالا ذهن کار خودش را شروع می کند... و توی دنیای
دیگری بیدار می شوند، دنیای دورغین و ترس آور توهم...
خیال تا مرز جنون و فروپاشی... این ارمغان تاریک و ویران کننده Hands Free هاست...

پ.ن: چند روزی ست که شروع کرده ام به خودآموزی « طراحی خودرو ». دی وی دی های آموزشی و وسایلش را هم خریده ام. بین خواندن درباره این همه بیماری جورواجور و علائمشان، کمی طراحی لذت بخش است.
چهارشنبه 17 فروردین 1390
نویسنده: پزشك خیابان گرد |
اول. بخش جراحی اعصاب، اتاق آخر، تخت وسط:
دختر، تنها و آرام لبه تخت نشسته و به پنجره خیره مانده، سلام که می
کنیم با خوشرویی به طرفمان سر می چرخاند و جواب می دهد. استادمان کمی سر به سرش می
گذارد و لبش را به خنده باز می کند تا کمی از تنهایی اول صبحش کم کند.
حرف می زند، می خندد، از شب گذشته می گوید، جواب سوال هایمان را با لهجه احتمالاً جنوبی اش می دهد و مدام رو سری اش را مرتب می کند تا موهایش بیرون نریزد. همه چیز عادی ست. عادی و خوب. شاید هم بیش از حد عادی ست.
بعد از چند دقیقه
استاد رو به ما دانشجوها می کند و می گوید: « خب، ایشون خانم 23 ساله ای هستن که
تومور ناحیه... ( نگارنده: یادم نمی آید چه ناحیه ای ) داشتن و متاسفانه زمانی
مراجعه کردن که علائمشون خیلی پیشرفت کرده بود و تقریباً نزدیک به مرگ بودن. ما
تومور رو خارج کردیم و جونشونو نجات دادیم اما دیدشون رو احتمالاً برای همیشه از
دست دادن!... »
و من خیره به دختر
مانده ام که در ابتدای جوانی نابینایی را به مرگ ترجیح داده. خودش انتخاب کرده. عواقب و احتمالات آینده را هم پذیرفته، گواهش هم همین لبخندهای معصومانه ایست که بر چهره دارد. به هر حال او « انتخاب » کرده... انتخاب.
دوم. درمانگاه جراحی اعصاب:
پدر و مادر همراه
نوزادشان آمده اند. نوزاد نارس است و درون یکی از همان محفظه های شیشه ای ست که
شاید توی تلویزیون دیده باشید. « میلومننگوسل » دارد. به زبان ساده یعنی بخشی از
نخاعش بیرون بدنش باقی مانده.
استاد برایشان توضیح
می دهد که می تواند جراحی اش کند تا زنده بماند ولی به احتمال نود درصد فلج می شود و صد در صد هم تا
آخر عمر بی اختیاری ادرار و مدفوع پیدا می کند.
پدر و مادر بهت زده
به هم نگاه می کنند، پدر دوباره، اما لرزان و غصه دار می پرسد: « خب... آقای دکتر
شما می گید چیکار کنیم؟ » و استاد باز هم با کلماتش، دو راهی سخت « انتخاب » را
توی ذهنشان رسم می کند: « شما می تونید ولش کنید تا... تا... تا اینکه خودش
بمیره... یا اینکه جراحیش کنم و عوارضش رو یک عمر بپذیرید... » ( گفتنش برای استاد هم کمی دشوار بود )
نمی دانم انتخابشان چه بود... گریه می کردند.

پ.ن: قبل از عید بنا
به یک رسم نا نوشته که نمی دانم از کجای این ذهن مشوش منشا می گیرد شروع کردم سر
زدن به وبلاگ های قدیمی... رسم خوبی نیست! چون هر سال بعد از این وبگردی طولانی؛
خسته و ناراحت از دیدن وبلاگ هایی که تعطیل شده اند یا در یک تاریخ خیلی قدیمی یخ
زده اند از جلوی مانیتور بلند می شوم و حتی برای بعضی هایشان کمی اخم می کنم تا
بغضم را بپوشانم. هنوز هم تعطیلی یک وبلاگ ( یک وبلاگ واقعی ) برایم حکم مرگ یک
موجود زنده را دارد... هنوز هم.
جمعه 5 فروردین 1390
نویسنده: پزشك خیابان گرد |
مادربزرگ گفت: « امشو درختو می شکنه. »
تند و بی امان، باد می آمد. شب بود، انتهای شب. خواب از چشممان پریده بود. دلم می خواست حیاط را ببینم، باغچه جلوی خانه را ببینم، درخت ها را، در هجوم سوت و زوزه باد ببینم، درخت عزیز مادربزرگ را ببینم، همان که می گفت « درختو ». « او » ی ته اسم، لهجه بود، شیوه ای گفتار در نشانه « مهربانی و عزیز کردگی ». درختو، درخت سیب بود، سیب سرخ، بلند بود، خیلی بلند، لاغر و کشیده. سیب هایش را که نگاه می کردم گردنم درد می گرفت. توی روستا، آن درخت زبانزد بود. سیب در روستای ما کم نیست. اما این یکی از آن سیب هاست که همه دوست داشتند توی باغ و خانه شان باشد.
مادربزرگ که به خانه بابابزرگ آمده بوده، عروس بود. درخت نهالی بود، هیچ کس نمی دانست چگونه توی باغچه پیدایش شده. مادربزرگ می گفت از ما بهترون آن را کاشته اند. بابابزرگ که شوخ بود می گفت: «از من بهتر، کی؟ » درخت با مادربزرگ قد کشیده بود و میوه داده بود و مادربزرگ مادر شده بود. بهار، درخت غرق شکوفه بود، سفید و صورتی.
مادربزرگ گفت: « امشو درختو می شکنه با این تیفون! »
از لای در نگاه کردم. درخت توی تاریکی از باد شلاق می خورد، در خود می پیچید. صدای شکستن استخوان هاش می آمد. شاخه های پایینش خشک شده بود. شاخه های خشک می شکست و می افتاد. مادربزرگ دعا می خواند. باد پشت در اتاق می خوابید، سر به در می کوبید و خرناس می کشید، پنجه می کشید به در. چفت در تلق تلوق می کرد.
گفتم: «
بروم بیرون ببینم چه خبر است. »
گفت: « نه، یک وقت می بینی درختی شکست و افتاد رویت. »
نیمه شب صدای گرمبی آمد. اول ترق و تروقی آمد و بعد صدای گرمب. درخت افتاد. توفان دم صبح خوابید. هوا روشن شد.
پاییز بود. نسیم صبح آرام آرام درخت ها را تکان می داد. مادربزرگ خواب خواب بود. چیزی گذاشتم زیر پایم و چفت در را باز کردم. رفتم توی حیاط. درخت سیب افتاده بود. سرش را گذاشته بود روی لبه بام و خواب رفته بود. گل داشت. آرام نفس می کشید. گل های سفید و صورتی اش شاداب بود. چند ریشه اش از خاک نم باغچه بیرون زده بود.
خم شده بود. بهار گل داشت، پاییز هم گل داشت. هر سال همین طور بود. تابستان سیب های درشت و سرخ و پر آب داشت. زمستان هم سیب داشت، ریز و خوشمزه. همین او را در روستا سر زبان ها انداخته بود. پوستش خشک و ترک ترک بود و سخت و سفت.
مادربزرگ
گفت: « نگفتم امشو این درختو می شکند. شکست. »
گفتم: « نشکست، خم شد. »
رفتم روی
بام، چند تا از گل هایش که ریخته بود روی بام، برداشتم گذاشتم کف دستم، بو کردم،
بوی دست های مادربزرگ داشت. مادربزرگ گلی را از کف دستم برداشت، بو کرد و با کناره
چارقدش اشکش را پاک کرد و گفت:
« حیف.
چه جان سخت است این درختو. چرا گل هاش را کندی؟ »
« ریخته بود، نکندم. هنوز گل دارد. ببین. »
درخت نمی
توانست سر پا بایستد. برف زمستانی روی میوه هایش ریخت. همچنان به بام تکیه داشت.
میوه می داد. بهار باز شکوفه کرد، سیب های سرخ و درشت و پر آب.
منبع:
همشهری داستان، ویژه نامه اسفند 89 و فروردین 90،
نویسنده داستان: « هوشنگ مرادی کرمانی »

پ.ن: چه دنیایی دارد همشهری داستان، چه دنیایی دارم موقع خواندن داستان، به قول شعار این کتاب، غرق می شوم در داستان.
پ.ن: یکی دو روزی می روم مسافرت، از این شهر شلوغ و دود زده برای مدتی خلاص می شوم. خوش به حال ریه های خسته ام!